تبلیغات

World of Sport - من و خدا

World of Sport

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سخن روز

داستان یک مرد عاشق....
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند ...

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم ...

مرد جوان : نه ، اینجوری بهتره ...

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم ...

مرد جوان : خوب ،اما اول باید بگی که منو دوست داری ...؟

زن جوان : دوست دارم ،حالا می شه یواشتر بری ...؟

مرد جوان : منو محکم بگیر ...

زن جوان : خوب حالا می شه یواشتر بری ...؟

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر

خودت بذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه ...

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود ، برخورد موتور سیکلت با

ساختمان حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن
ترمز موتور سیکلت رخ داده ، یکی از دو سرنشین زنده مانده و دیگری


درگذشت ، مرد جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود ، پس

بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوست دارم را از زبان او
بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

****************
عشق ...


عاشق می خواست به سفر برود .روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست . هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت . هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سالها راجمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد .
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود . و سالها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت . اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز عاشق فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود . چمدانت زیادی سنگین است .
بااین همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چی می خواهی بکنی . عاشق گفت :خدایا عشق سفری دورو دراز است . من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سالها و قرن ها زیرا هر قدر که عاشقی کنم بازهم کم است .
خدا گفت : اما عاشق سبکی است . عاشقی سفر ثانیه هاست . نه درنگ قرن ها و سالها . بلند شو برو و هیچ چیز با خودت نبر جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم . عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم باشد نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را .
اما خدایا هر عاشقی به کسی محتاج است به کسی که همراهی اش کند به کسی که پایه پایش بیاید به کسی اسمش معشوق است .خدا گفت : نه نه کسی و نه چیزی " هیچ چیز " توشه توست و هیچ کس معشوق تو در سفری که نامش عشق است .
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد . عاشق راه افتاد وسبک بود و هیچ چیز نداشت . جز چند ثانیه که خدا به او داده بود عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت . جز خدا که همیشه با او بود .

***************
دخترک و قلب پسرک

پسر به دختر گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت
ممنونم

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به
قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من
هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی
این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه
هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...


چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید
استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و
درون آن چنین نوشته شده بود:



سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم
ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری
كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت
موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر
داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و
به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...


************************************************************
دیدار با معبود

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
.

یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو

...

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن

.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده

!

باور کن من خود بهمنم

...

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم

.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو

.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند

.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته

******************************************************

من و خدا
روزی لب ساحل بودم و منتظر خدا....؟
به انتظار نشسته بودم که خدا امد و با هم همقدم شدیم ردپای ما کنار ساحل نقش می بست..
مدت ها بود که هر روز لب ان ساحل با خدا قدم می زدم و به سرعت زمان را فراموش می کردم
چند سال به همین منوال گذشت و من به انتظار خدا بودم که چشمم به ردپای چندین ساله مان روی شن ها افتاد
با چشم ردپا را تعقیب کرده و سپس بلند شدم و رد پا را دنبال کردم همه جا ردپای من و خدا به چشم می خورد
ولی در مرحله ای فقط یک رد پا به جا مانده بود ...؟؟!!
خوب که فکر کردم دیدم این ردپا مال زمانی است که من دچار مشکلات فراوانی بودم...؟؟
ولی فقط یک ردپا به چشم می خورد یعنی خدا مرا در هنگام سختی ها تنها گذاشته بود..؟؟
بسیار ناراحت شدم و وقتی خدا امد مساله را با او در میان گذاشتم
خدا گفت بنده من در هنگام شادی ها با تو همراه بودم و شادی ات را افزون کردم..
اما در دوره های سختی بدین جهت فقط یک ردپا در ساحل می بینی چرا که در هنگام سختی ها من تو را به اغوش می گرفتم تا گزندی به تو نرسد
بسیار خجالتزده شدم و بار دیگر به عظمت خدا پی بردم....!!!

***************************************************************************

قلب
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند∙
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن∙
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده∙
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد
کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجاهی خدای مهربان راز
زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند این فکر را پسندید∙

***************************************************************************
عشق
تک درختی تنها توی یک جنگل تاریک و سیاه از غم و درد به خود میپیچید.
از خودش میپرسید که چرا اینقدر تنهایم؟! که چرا هیچ دلی با من نیست؟ که چرا نیست دلی نگران من و تنهایی من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توی جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گریست که شکست و آرام روی یک نهر روان ساخت پلی...
چقدر زیبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پیدا کرد.
عشق را در بهار باید جست. در گردش پروانه به دور یک گل، در ذوب شدن یخ با دست نوازشگر نور و خورشید ، درمیان سفر چلچله ها، درمیان قطرات باران، در میان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را باید جست روی یک نهر روان که درختی روی آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پیدا کرد
عشق یعنی ایثار، عشق یعنی گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق یعنی درختی بیجان روی یک نهر روان
عشق یعنی یک بغل دلواپسی گم شدن در انتهای بی کسی


***************************************************************************
زندگی
زندگی گریه ی مختصریست...مثل یک فنجان چای...و کنارش عشق است...مثل یک حبه قند...زندگی را با عشق نوش جان بایدکرد
هرکه بد ما به خلق گوید ما سینه او نمی خراشیم،ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد هرکس غم بیهوده خورد می بازد
زندگی حکمت اوست... زندگی دفتری از حادثه هاست... چند برگی را تو ورق میزنی و مابقی راقسمت
در جایی بنویس :هیچ کس دو بار زندگی نکرد و روزی دو بار بخوان
گر چه راه صعب است ، اما تو به صعود ادامه بده ، شاید قله در یک قدمی تو باشد


***************************************************************************
خدا کجاست ؟
خدا کجاست جز میان قلب شما؟؟ خدا کجاست جز میان سوز دعا؟؟

خدا کجاست جز میان جان جهان؟
خدا کجاست جز میان صوت اذان؟

خدا کجاست جز میان آیه نور؟
خدا کجاست جز میان شوق حضور؟

خدا کجاست جز میان مکتب عشق؟
خدا کجاست جز طبیبی و تب عشق؟

خداکجاست جز ترنم سحری؟
خدا کجاست جز پناه دربدری؟

خدا کجاست جز فراتر از اوهام؟
خدا کجاست جز وضوح در ابهام؟

خدا کجاست جز میان اشک یتیم؟
خدا کجاست جز میان عرش عظیم؟

خدا کجاست جز میان حس بهار؟
خدا کجاست جز میان صوت هزار؟


خدا کجاست غلط بود...ما کجا بودیم؟
خدا کجاست نگوییم...ما جدا بودیم!!


***************************************************************************
خدا کجاست ؟
خدا را میتوان در صورت ایتام پیدا کرد
خدا را میتوان در سفره بی شام پیدا کرد
خدا را میتوان در خدمت بیرنگ یک عارف
که هست اندر میان جامعه گمنام پیدا کرد
خدا را میتوان در خانه ای از عشق
کنار زوج هم اندیشه و همگام پیدا کرد
خدا را میتوان همراه یک مادر که میاید
کنار یک شهید خفته و ناکام پیدا کرد
خدا را میتوان با بیگناهی دید چون وی را
برند از حبس سوی چوبه اعدام پیدا کرد
خدا را میتوان در دستهای یک طبیب خوب
چو مرهم می نهد بر زخم و بر آلام پیدا کرد


***************************************************************************
مسافری به دنبال خدا

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است..
جمله روز : انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش می‌دهند. ( پل رینو )


***************************************************************************
تماس تلفنی با خدا
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار


***************************************************************************
عکس خدا در اشک عاشق است
قطره ، دلش دریا می خواست.

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:" از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست."

قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا که روزی خدا گفت: " امروز روز توست. روز دریا شدن."

خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را.

اما، روزی قطره به خدا گفت: " از دریا بزرگ تر هم هست؟ "

خدا گفت: "هست"

قطره گفت: "پس من آن را می خواهم. بزرگ ترین را. بی نهایت را."

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:" اینجا بی نهایت است."

آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت.

قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،

خدا گفت: "حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است!"


***************************************************************************
باور
شخصى سر کلاس ریاضى خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روى تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آن را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براى حل کردن آن‌ها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طى هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکى از آن‌ها را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلى مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضى به شاگردانشان داده بود
در یک باشگاه بدنسازى پس از اضافه کردن ٥ کیلوگرم به رکورد قبلى ورزشکارى از وى خواستند که رکورد جدیدى براى خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. سپس از او خواستند وزنه‌اى که ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او به‌راحتى وزنه را بلند کرد. این مسئله براى ورزشکار جوان و دوستانش امرى کاملاً طبیعى به نظر مى‌رسید اما براى طراحان این آزمایش، جالب و هیجان‌انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه‌اى که در واقع ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود بر نیامده بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ٥ کیلوگرم شده بود. او در حالى و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مى‌دانست
هر فردى خود را ارزیابى مى‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمى‌توانید بیش از آن چیزى بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «مى‌توانید» انجام دهید


***************************************************************************
عشق یعنی
عشق یعنی با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دریک جمله یعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی در جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشمان تر
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختــن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیـده بر در دوختـن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم و دل برهم زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچومن شیدا شدن
عشق یعنی قلــه و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد ومحنت دردرون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی حسرت شبهای گرم
عشق یعنی یاد یک رویای نرم
عشق یعنی غرقه گشتن در سراب
عشق یعنی حلقه های بی حساب
عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق یعنی آخــرخط بهـشــت
عشق یعنی گم شدن در لحظه ها
عشق یعنی آبـی بی انتـــها
عشق یعنی زرد تنها و غریب
عشق یعنی سرخی ظاهر فریب
عشق یعنی تکیه بر بازوی باد
عشق یعنی حسرتت پاینده باد
عشق یعنی هرزمان تنها شنیدن نام او
عشق یعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

**************************************************************************

درد و دل
رسم این شهر عجیب است ، بیا برگردیم


قصد این قوم فریب است ، بیا برگردیم


آن که یک روز همه دل به نگاهش دادیم


خنده اش سرد و غریب است ، بیا برگردیم


عشق ، بازیچه شهر است ولی در ده ما


دختر عشق ، نجیب است ، بیا برگردیم


کرمها در دل هر کوچه اقامت دارند


! روستا مأمن سیب است بیا برگردیم


چه حسابیست در این شهر كه در مبحث جبر


جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم

وقتی که حتی دری هم برای حرف زدن با دیوار نیست با کی درد دل کنیم
پنجره صداتو به بیرون می بره...

**********************************************************************

خداوندا
خداوندا
بادی به غبغب می اتدازیم وبا خود می گوییم
ما منتظرانیم
اما نشسته ایم و در انتظار معجزه
ایستاده ایم
خوابیم وغافل
با افتخار می گوییم ما منتظریم
بی آنكه حتی به یك خواسته از مولای منتظرمان لبیك بگوییم
با افتخار می گوییم ما منتظریم

حسین را منتظرانش كشتند
و ما نشسته ایم ومی گوییم منتظریم

هنگامه ی جنگ كربلا عده ای پشت كوه های نینوا برای پیروزی حسین دعا می كردند
نفرین ولعنت خدا برآنان
چون كبك سر به زیر برف فرو برده ایم .......................................

***************************************************************

عشق یعنی
عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون كندن بدست

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی سر به دار آویختن


**********************************************************************

خدا جونم سلام
بعد مدتها باهات تنها شدم و چون تو را تنها همراز و همدل و مونس خودم

دیدم خواستم حرفامو باهات بزنم . نمیدونم از کجا شروع کنم و اینو میدونم

که تو نگفته همه چیزهایی را که من میخوام بهت بگم میدونی . بگذاراول

خوب نگات کنم . نگاهم و سکوتم در آسمانی که به دنبال توست به پرواز

حس درمیاد . خیلی جالبه که ما آدما وقتی به آسمون نگاه میکنیم بیشتر تو

رامیکنیم و لمس میکنیم .انگار یک جایی توی آسمون نشستی و داری ما

را نظاره میکنی . خدایا میدونم وقتی به بن بست میرسم باهات تنها میشم و

حرف میزنم و ازت راهنمایی میخوام و باهات درد دل میکنم و دعا میکنم تا

کارم راه بیفته . تو که دیگه اخلاق آدمات را میدونی . خدایا کاش وقتی در

اوج شادی هم هستیم تو را یاد میکردیم و دو رکعت نماز شکرمیخوندیم که

سپاسگزار لطف و کرم تو باشیم .


خداجونم میدونی که خیلی تو را دوست دارم و اگه همسرم و همه را

دوست دارم چون عشق تو در وجودمه . اگه میخوام به کسی کمک کنم به

خاطرعلاقه به توست و چون میدونم لبخند به لبانت مینشینه از خطای

دیگران میگذرم . خدایا دلواپسم ازآینده ای مبهم و نتیجه کارهای آدمیانت

روی زمین . دلم میخواد برات بگم که گاهی واژها هم معنی اصلی خودشون

را از دست میدهند مثل عشق مثل ایثار مثل خیلی چیزهای دیگه که از روی

اجبار و به خاطر وضعیت نابسامانی که آدمیانت روز زمین بوجود میارند

نشون داده میشه . یاد سرگذشت زنی فداکارافتادم که به خاطر فقر و

تنگدستی و برای حفظ آبرو مجبور شد به شوهرش که اونو خیلی

دوست داشت اجازه بده با زن پولدار دیگه ازدواج کنه تا بتونه از مال اون

زن زندگیشو حفظ کنه و دوتاییشون و بچه هاشون به فساد کشیده نشند و

دست گدایی به سوی آدم های مغرور و سر تو لاک زندگیشون دراز نکنند .

آیا به راستی این عشق است ؟ این ایثار است ؟ خدایا گیجم . تلخی تنهایی

درحالی که درجمع هستم و کسی به کسی نیست و تلخی غرور آدمهایی که

فقط به فکر خودشون هستند و تلخی زندگی که آدم هیچ نقشی در آن ندارد

و دیگران به جای او میخواهند و زندگی میکنند و تصمیم میگیرند و تلخی

زنده بودن بدون خواستن و تمایل به ادامه زندگی . خدایا ناامیدی بدترین

دردی است که امیدوارم هیچوقت به آدمهات نچشانی.خدا جونم چه قدر

خوب میشد اونقدر از خودمون راضی بودیم که با لذت زندگی میکردیم و

همیشه با رضایت تو به زندگی ادامه میدادیم . دلمون میخواد اما نمیگذارند

کاش تو نمیگذاشتی که نگذارند و کاش ما را در امتحانی قرار ندی که

نتونیم سربلند بیرون بیاییم . خدایا زندگی شیرینه اما درست و سالم زندگی

کردن خیلی سخته به خصوص برای کسانی که در خانواده هایی بزرگ

شدند که با درستی میانه ای نداشتند و وارد زندگی میشند که نمیتونند

و یا نمیگذارند . خدایا گاهی آدم فکرمیکنه که درست زندگی میکنه و بعد

سالها متوجه اشتباهش میشه و گاهی میخواد تصمیم درست بگیره اما

ناتوانه . خدایا تو تنها کسی هستی که میتونی و اجازه داری به جای ما

تصمیم بگیری و درست بخواهی .


خدایا دست مارا بگیر و رها مکن حتی اگه خودمون با بی احتیاطی

اونو رها کردیم . گاهی مثل بچه ها این فرشتگان بیگناه و پاک آرزو

میکنم یک جایی در کنارت مینشستم و از همه مخاطرات و این تلخی های

زندگی رها میشدم و با عطر دلنواز کرمت و لذت حضورت به آرامش


****************************************************************************


درباره وبلاگ

وبلاگی حاوی مطالب گوناگون از ورزش و اینترنت
در یک کلام اینترنت برای همه
مدیر وبلاگ : حمیدرضا SHRH

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • محبوبترین تیم فوتبال جهان از دیدگاه شما ؟











نویسندگان

log
.: سایت تخصصی هواداران بارسلونا در ایران :.
ام لاس

حدیث روز